فصل اوّل‏

عدالت


 

1- 1- چيستى عدالت‏

درباره چيستى عدالت، تفسير به «تساوى» از موجّه‏ترين تفسيرهاست كه هم از پشتوانه تفسير زبانى و هم از اعتبار تحليل عقلى برخوردار است. راغب اصفهانى، عدالت را به مساوات و برابرى، معنا كرده و عدل را آن مى‏داند كه برابرى در تقسيم رعايت شود.(3) برخى دانشمندان حقوق هم گفته‏اند: برابرى، تنها مفهومى از عدالت است كه با همه معيارهاى پيشنهاد شده براى تمييز عدالت، سازگار است و همگان در باره آن به توافق رسيده‏اند.(4)

در عين حال نمى‏توان هر گونه برابرى كمّى و تساوى عددى را عدالت دانست، زيرا گاه يكسان‏نگرى، تهديدى براى عدالت شمرده مى‏شود، مثلاً پدرى كه مسئوليت تأمين غذا، لباس و امكانات تحصيلى فرزندان را بر عهده دارد، اگر غذاى يكسانى براى كودك سه ساله و نوجوان هفده ساله خود در نظر بگيرد و يا در لباس و نوشت‏افزار، هر گونه تفاوت را ناديده بگيرد، رفتارش عادلانه نيست. به طور كلى تساوى شكلى و ظاهرى، هميشه نمى‏تواند معرّف راستين عدالت باشد.

خواجه نصيرالدين طوسى، در يك تحليل دقيق «ملاك تساوى» را تبيين مى‏كند. او پس از آنكه عدالت را همان تساوى مى‏داند، توضيح مى‏دهد كه «مساوات» را جداى از «وحدت» نمى‏توان شناخت، زيرا تساوى و برابرى وقتى تحقق مى‏يابد كه وحدت تعقل شود:«لفظ «عدالت» از روى دلالت مُنبى‏ء است از معناى «مساوات» و تعقّل مساوات، بى‏اعتبار وحدت، ممتنع [مى‏باشد].»(5)

خواجه در اين عبارت، عدالت را گوياى معناى مساوات دانسته به گونه‏اى كه در موارد كاربرد هر يك، ديگرى را مى‏توان جايگزين كرد. او سپس لازمه درك عدالت را شناخت وحدت و يگانگى دانسته است. خواجه در ادامه، اين رابطه را توضيح داده كه هر چند «مساوات» از «وحدت» به دست مى‏آيد، ولى معيارهاى درك مساوات به تناسب اختلاف اشيا گوناگون است و شاخص مساوات تماثل «جوهرى» يا «كمّى» است، مثلاً مساوات در انسان‏ها به يكسان بودن‏شان در «جوهره انسانيت» است و از اين نظر هيچ فردى بر فرد ديگرى تقدّم يا تأخرى ندارد:

«نسبت «مساوات» به عينها آنجا بود كه «مماثلت» كه عبارت است از «وحدت»، در جوهر يا كميّت حاصل بُوَد.»(6)

بر اين اساس است كه در تبيين عدالت اجتماعى، «تساوى در صورت تماثل» مورد تأييد خواجه قرار مى‏گيرد، مثلاً دو نفر كه در رتبه علمى و قدرت اجرايى برابرند، بايد از سهم مساوى و اجرت يكسان در برابر كار خود برخوردار شوند:

«چون نسبت اين شخص با اين كرامت يا با اين حال، مانند نسبت كسى است كه در رتبت او بُوَد با كرامتى و حالى مانند قسط او، پس اين كرامت و اين مال حق اوست و او را مسلّم بايد داشت و اگر زيادت و نقصانى بود، تلافى فرمود.»(7)

با دقت در كلام خواجه به خوبى مى‏توان فهميد كسانى كه از تفسير عدالت به مساوات وحشت و اِبا داشته، لازمه آن را ناديده گرفتن اختلاف‏ها و تفاوت‏ها پنداشته‏اند، از مقصود دور افتاده‏اند، زيرا متفكران اسلامى توضيح داده‏اند كه برابرى فرع بر «تماثل» است و قهراً در موارد «تفاوت» بايد «نسبت برابر» را حفظ كرد.
براى جلوگيرى از هر گونه اشتباهى، علامه طباطبايى هر چند به تفسير «تساوى» پاى‏بند است، ولى توضيح مى‏دهد كه در تساوى بايد به استعدادها و ظرفيت‏هاى يكسان، سهم مساوى داد، اما در موارد اختلاف، وضع خاص را منظور نمود:

«فإنّ حقيقة العدل هى إقامة المساواة و الموازنة بين الأ ُمور بأنْ يُعطى‏ كلٌ مِن السهم ما ينبغى أنْ يعطاه فيتساوى فى أنّ كلاً منها واقعٌ موقَعه الذى يستحقه.»(8)

شهيد مطهرى نيز در بحث‏هاى خود به اين اصل پاى‏بند است و پيوسته به آن استناد مى‏كند. نظر وى اين است كه: وقتى «عدالت» را به رعايت تساوى و نفى هر گونه تبعيض معنى مى‏كنيم، اگر به معنى اين باشد كه ملاحظه هيچ گونه استحقاقى نشود، عين «ظلم» است، زيرا معنى ظلم اين نيست كه رعايت تساوى نشده، بلكه اين است كه رعايت حقوق نشده است. رعايت تساوى آنگاه لازم است كه استحقاق متساوى در كار باشد. عدل مساوات را ايجاب مى‏كند، ولى به اين معنى كه در شرايط متساوى و با استحقاق‏هاى متساوى، قانون با شخص بايد به طور مساوات عمل كند.(9)

به هر حال وقتى مى‏توانيم به اصل عدل در فقه و حقوق استناد كنيم كه تعريف مشخصى از آن ارائه نماييم و علاوه بر آن، تماثل‏ها و تفاوت‏ها را مد نظر قرار دهيم. از اين‏رو مرحوم طالقانى، پس از آنكه «تساوى در حقوق را در موارد اختلاف در استعدادها و ساختمان‏هاى طبيعى، بر خلاف عدل مى‏داند»، اين استفهام انكارى را مطرح مى‏كند:

«آيا مى‏توان تساوى زن را با مرد در كسب درآمد و انفاق، و مرد را با زن در حمل و حضانت و ... حق و عدل دانست؟»(10)

 


 

 

 

 

فصل دوم‏

عدالت و شریعت

 


 


2-1- شناخت عدالت و ضرورت شريعت‏

توافق انسان‏ها بر تفسير واحدى از عدالت و ارائه «يك مفهوم» از آن، اگر چه امرى ممتنع شمرده نمى‏شود، ولى اين توافق هرگز نمى‏تواند آنها را به درك مشتركى از «مصاديق» عدالت برساند، در حالى كه عينيّت عدل در زندگى بشر، در گروِ تشخيص مصاديق آن در بخش‏هاى مختلف حيات انسانى است. چه اينكه رأى همه انسان‏ها به اينكه «بايد عدالت اجرا شود» نمى‏تواند اين «ابهام» را برطرف نمايد و «راه احراز» آن را نشان دهد:«اگر قواعد عدالت به صورت نوعى و كلى مبناى حقوق قرار گيرد، «اشكال مهم» تشخيص راه استنباط و احراز اين قواعد است كه براى آن پاسخ مسلّم و قاطعى وجود ندارد.»(11)

تعيين چارچوب عدالت بر اساس عقل و بر پايه طبيعت اشيا، يا طبق خواست اكثر مردم و يا بر حسب سود و فايده، نظريات مختلفى است كه در اين باره ابراز شده است اما هيچ يك از پشتوانه كافى برخوردار نيست. يكى از حقوقدانان، از عدالت به عنوان «مجهولى» كه تاكنون كسى سر آن را بر بالين نگذاشته است، ياد مى‏كند.(12)

البته اظهار عجز در اين باره بدان معنا نيست كه هيچ مصداقى از عدالت براى بشر قابل تشخيص نيست و در هيچ موردى نمى‏توان به درك فراگيرى دست يافت، ولى اين موارد قطعى، در مقايسه با موارد اختلافى چندان اندك است كه هرگز نمى‏توان در تنظيم رفتارهاى اجتماعى، بدانها بسنده كرد. از اين‏رو حكيمان مسلمان، از «ضرورت شناخت عدالت» به «ضرورت وجود شريعت» رسيده‏اند. در تئورى آنان نياز به شريعت، به معنى بى‏نيازى از عدالت نيست و آنان نخواسته‏اند شريعت را جايگزين عدالت قرار دهند، بلكه آنها نياز به شريعت را بر پايه نياز به عدالت، تحليل و تبيين كرده، چنين استدلال نموده‏اند كه چون براى زندگى در دنيا، نه عدالت را مى‏توان ناديده گرفت، و نه با وجود اختلافات فراوان، به درك واقعى عدل مى‏توان رسيد، اين خلأ با «شرع» كه برخاسته از حكمت الهى است، تأمين مى‏شود. اين استدلال در كلام ابن‏سينا آمده است:
«فلابدّ فى وجود الإنسان و بقائه مِن مشاركة و لا تتمّ المشاركة إلا بمعاملة و لابدّ فى الْمعاملة مِن سنة و «عدل» و لا يجوز أنْ يترك الناس و آرائهم فى ذلك فيختلفون و يرى كلٌ منهم ما له عدلاً و ما عليه ظلماً. فواجب اذاً أنْ يوجد نبىٌّ و هذا الإنسان إذا وُجِد وَجَب أنْ يسنّ للناس فى اُمورهم سنناً بإذن اللَّه تعالى و أمره و وَحْيه و إنزاله الروح المقدس عليه.»
(13)

در مباحث اخلاقى نيز خواجه نصيرالدين طوسى، از همين مسير عبور كرده و بر اساس «عدالت»، به «شريعت» رسيده است. استدلال استوار او اين است كه ترسيم شاخص عدالت و مساوات، از كسى انتظار مى‏رود كه بتواند امور نامتناسب و نامساوى را به تساوى و تناسب برگرداند و طرفين را به نقطه واحد مشترك و حدّ اعتدال برساند و با حفظ آن، موازنه و مساوات را ميان گوناگونى‏هاى اجتماع برقرار سازد. اگر خط مستقيمى را به دو پاره‏خط متفاوت تقسيم كنند، شاخص معدلت و مساوات، عاملى است كه فزونى پاره‏خط بلند را گرفته و بر پاره‏خط كوتاه بيفزايد تا اين دو خط، بر يك نقطه واحده وسط تلاقى كنند و مساوات حقيقى ميان آنها برقرار گردد. اين مقام، شايسته كسى است كه بر نقطه واحده وسط «آگاه» باشد؛ همين طور است سنگينى و سبكى، سود و زيان و ديگر اختلافات. بالاخره براى مساوات بين مردم، به حاكمى نياز است كه از چنين علمى برخوردار بوده و بر نقطه واحده وسط در ابعاد مختلف زندگى بشر آگاه باشد. خواجه از اين حاكم، به «ناموس الهى» تعبير مى‏كند و از اين‏رو شرع، راهنماى دريافت عدل است:
«عادل كسى بُوَد كه مناسبت و مساوات مى‏دهد چيزهاى نامتناسب و نامتساوى را، مثلاً اگر خطى مستقيم، به دو قسمت مختلف كنند و خواهند كه با حدّ مساوات بُرند، هر آينه مقدارى از زايد، نقصان بايد كرد و بر ناقص زيادت كرد تا تساوى حاصل آيد، و همچنين در خفّت و ثقل، و ربح و خسران و ديگر انحرافات ... .
تعيين‏كننده اوساط در هر چيزى تا به معرفت آن، ردّ چيزها با اعتدال صورت بندد، ناموس الهى باشد، پس به حقيقت واضح تساوى و عدالت، ناموس الهى است.»
(14)

2-2- جمع­بندی

بر اساس مبناى فوق، به اين اصول دست مى‏يابيم:

الف) عدالت يك «مفهوم شرعى» نيست به اين معنى كه در شريعت، معنا و مفهوم جديدى براى آن نهاده نشده است. عالمان اسلامى در تفسير متون دينى، هر كجا كه به اين واژه رسيده‏اند، آن را بر اساس فهم عرفى، معنى كرده‏اند. اگر تفسيرى در باره عدالت در اين متون ديده مى‏شود، بازگوكننده مفهوم عدل نزد عامه اهل لسان است و نه ارائه‏كننده يك تفسير تعبدى، مانند كلام اميرالمؤمنين در نهج‏البلاغه: «العدلُ يَضَعُ الاُمورَ مواضَعها.»(15)

ب) شريعت، تبيين‏كننده معيارهاى عدالت در رفتار انسان‏هاست. از اين‏رو جايگاه «عدالت» در شريعت، به مثابه موقعيت يك «جزء» در «كل» نيست. چنين برداشتى به جهت آنكه عدالت را در «بخشى» از پيكره شريعت مى‏بيند و بخش‏هاى ديگر را قابل انفكاك از آن مى‏انگارد، نيز به لحاظ آنكه عدالت را «در عرض احكام» ديگر قرار داده و آن را از سلسله علل تنزّل داده و در رديف معلولات قرار مى‏دهد، با مبانى فقه و كلام اسلامى ناسازگار است. بر اساس اين مبانى، عدالت، معيارى است كه سراسر شريعت طبق آن تنظيم شده است و رابطه عدالت با هيچ حكمى از نوع رابطه جزء با جزء نيست، بلكه مى‏توان آن را مشابه رابطه جسم و جان دانست. همان گونه كه روح، تدبير بدن را به عهده دارد، عدالت مانند جانى است كه به پيكره احكام، حيات مى‏بخشد و آنها را در سمت و سوى خاص، با هماهنگى به حركت در مى‏آورد، و چون احكام از عدالت نشأت مى‏گيرند، جملگى تابع عدل و پيرو آنند.

ج) معرفت عقلى و حكم شرعى، دو راه معتبر براى شناخت عدالت است. برهان حكم‏هاى اسلامى در ضرورت شريعت براى دستيابى به عدالت، به معنى انكار شناخت عقلى از عدالت و در جهت محكوم كردن داورى عقل در باره عدل نيست. شريعتمداران در صدد اثبات اين نكته بوده‏اند كه عقل با توجه به محدوديت‏هايى كه براى درك قطعى و روشن از عدالت در همه زواياى زندگى دارد، نمى‏تواند بار سنگين ارائه ملاك‏هاى تفصيلى و همه‏جانبه عدل را در بر گيرد؛ از اين‏رو شرع با بيان احكام و از طريق وحى، شاخص‏هاى عدالت را نشان مى‏دهد.

د) بر خلاف «شناخت عقلى» كه از اعتبار و حجيّت ذاتى برخوردار است، داورى‏هاى عرفى، ذاتاً فاقد وجاهت است. عرف‏ها در تلاطم آداب و رسوم اقوام و ميان احساسات و عواطف نسل‏ها، دستخوش دگرگونى مى‏شود و چه بسا رفتار ظالمانه‏اى براى قرن‏ها و بين نسل‏ها، مورد قبول و تأييد قرار گيرد. شريعت، ملاك تصحيح عرف و ميزان نقد آن است. واضح است كه شريعت با عرف زمان محك نمى‏خورد و اعتبار احكام شرع، وابسته به پسند مردم نيست. از اين‏رو برداشت‏هاى عرف از عدالت، نمى‏تواند مناقشه‏اى در اعتبار حكم شرع ايجاد كند و مخالفت عرف، از ارزش حكم شرع نمى‏كاهد.

اگر بنا شود براى شناخت عدالت نياز به شريعت داشته باشيم، و متقابلاً شناخت‏مان از شريعت به درك ما از عدالت متوقف باشد، چگونه مى‏توان از اين «دَور» خارج شد و در كجا مى‏توان به شريعت مراجعه كرد؟ روشن است كه در موارد حكم قطعى عقل، چنين دَورى وجود ندارد؛ زيرا حكم عقل، در اعتبار و حجيّت خود، نيازى به تأييد شرع ندارد و بر آن مقدّم است، ولى در مواردى كه چنين حكمى توسط عقل براى تشخيص عدالت وجود ندارد، اگر بخواهيم در باره حكم شرع بر اساس «معيار عرفى» داورى كنيم، اوّلاً: داورى عرفى در باره تشخيص عدالت، چه اعتبارى دارد و آيا بدون تأييد شرع ارزش پيدا مى‏كند؟ ثانياً: احكام شرع ميان اين داوران متضاد، چه سرنوشتى پيدا خواهد كرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل سوم‏

قاعده عدالت

 


 


3-1- «قاعده عدالت» در فقه‏

آيا عدالت به عنوان يك مبناى فقهى و به شكل «يك قاعده» مى‏تواند در فقه مورد استناد قرار گيرد؟ پاسخ به اين سؤال بر اساس آنكه چه تفسيرى از «قاعده عدالت» داشته باشيم، متفاوت است:

همان تفسيرى است كه از گذشته تحت عنوان قاعده «عدل و انصاف» در فقه سابقه داشته و در كنار قواعد فقهى ديگر مورد بحث قرار گرفته است. طبق اين قاعده، هر گاه حق يا مالى به لحاظ آنكه به چه كسى تعلق دارد «مشتبه» باشد و نتوانيم صاحب آن را واقعاً مشخص كنيم، براى هر يك از مدّعيان سهمى منصفانه قرار مى‏دهيم. اگر دو نفر نسبت به يك مال ادعاى مالكيّت داشته باشند و با «يد» يا «بيّنه» نتوان مالك را معلوم كرد، حكم به تنصيف مال مى‏شود و به هر يك از آنان، نيمى از آن داده مى‏شود.(16) مثال ديگر اين قاعده كه منصوص است در جايى است كه كسى به عنوان امانت از ديگران اموالى را پذيرفته باشد و بعد خسارتى متوجه اموال شود، كه ضرر و زيان طبق نسبت اموال، توزيع مى‏شود. اگر سه دينار به عاريه نزد فردى باشد كه يك دينار از يك شخص و دو دينار از ديگرى باشد، چنانچه يك دينار تلف شود، از دو دينار موجود، نيم دينار به شخص اوّل و يك دينار و نيم به شخص دوم تعلق مى‏گيرد.(17)

بر اساس اين تعریف

اوّلاً: قاعده عدل و انصاف، مربوط به «موارد مشتبه» است؛ مواردى كه راهى براى تعيين صاحب حق وجود ندارد. از اين‏رو، در صورتى كه بتوان اشتباه و جهل را برطرف نمود، استناد به اين قاعده و به كارگيرى آن، مجاز نيست.

ثانياً: همان گونه كه آشكار است، مفاد اين قاعده صرفاً يك «حكم ظاهرى» است و با اجراى آن نمى‏توان صاحب حق را تشخيص داد.

ثالثاً: اين قاعده فقط در «تشخيص موضوعات» خارجى و تمييز آنها كاربرد دارد و نمى‏توان از آن در مرحله استنباط احكام استفاده كرد. از اين‏رو، قاعده عدل و انصاف، مانند قاعده «لاضرر و لاحرج» نيست، بلكه نظير قاعده قرعه است كه در «موارد مشتبه» قابل استفاده است، ولى در استنباط «احكام شرع» اعتبار ندارد.

از اين قاعده، «توزيع برابر» بر مبناى «استحقاق برابر» است. تفاوت اين تفسير، با تفسير اوّل آن است كه در تفسير قبل، توزيع برابر، به دليل «جهل به استحقاق» صورت مى‏گرفت و گرنه با علم به استحقاق، توزيع برابر، هرگز عادلانه تلقى نمى‏شد، در حالى كه در اين تفسير، پس از «علم به استحقاق»، افراد مختلف به دليل برابرى آنها در حقوق، از اِعطا و امتياز برابر برخوردار مى‏شوند. اگر دو نفر به صورت مشاع و مساوى مالك چيزى باشند، هر گونه ضرر و خسارت كه متوجه آن شى‏ء شود، به طور مساوات بين آنها توزيع مى‏شود، همان گونه كه نسبت به منافع آن به نسبت سهم‏شان، بهره‏مند مى‏شوند.(18) «قاعده عدل» كه در كتاب جواهر، در بحث از كيفيّت اداى حقوق غصب شده مطرح شده،(19) به اين معنى است.
همچنين شهيد اوّل در كتاب «القواعد و الفوائد» اين مسئله را مطرح كرده است كه اگر دو نفر مستأصل بوده و به غذا احتياج داشته باشند، ولى غذاى موجود براى ادامه حيات يك روز كافى باشد و اگر بين آنها تقسيم مى‏شود، هر كدام، فقط نصف روز زنده خواهند بود، در اين صورت بايد غذا را بين آنها تقسيم كرد و نمى‏توان فقط به يك فرد گرسنه داد. او در اين نظريه فقهى به آيه «إنّ اللَّه يأمر بالْعَدْل و الإحسان» استناد مى‏كند و تقسيم را به «مقتضاى عدالت» لازم مى‏شمارد. وى در ادامه در باره كيفيّت تقسيم و جيره‏بندى نيز تقسيم عادلانه را مطرح مى‏كند و مى‏گويد: به جاى تقسيم به نسبت افراد، بايد تقسيم به نسبت احتياج و نياز، صورت گيرد، زيرا همان گونه كه در فرض وجود غذاى كافى، تقسيم بر اساس نياز و در حدّ سير شدن انجام مى‏گيرد، در موارد كمبود نيز عدالت حكم مى‏كند كه نياز آنها به نسبت هر يك، مورد توجه قرار گيرد. از اين‏رو اگر يك قرص نان در اختيار پدر باشد، و بخواهد در اختيار دو فرزندش قرار دهد كه يكى از آنها دو برابر ديگرى غذا مى‏خورد، پدر بايد دو سوم از قرص نان را به اوّلى، و يك سوم را به ديگرى بدهد.
(20)
در اين تفسير، عدالت يك «حكم واقعى» و مبتنى بر يك «حق پيشين» است، از اين‏رو در مواردى كه «استحقاق» شخص به اثبات نرسيده است، عدالت، موردى ندارد. به تعبير ديگر، به حكم عدالت، هيچ حقى را نمى‏توان اثبات كرد، بلكه پس از احراز و اثبات حق، عدالت به رعايت آن حكم مى‏كند. تعبير شهيد مطهرى كه عدالت، «مرحله اجرايى حق» است،
(21) ناظر به همين مطلب است و بدين معنى است كه رفتار عادلانه، حق را به ذى‏حق مى‏رساند.

در فقه در باب قَسْم (تقسيم شب‏ها بين زنان) اين مسئله مطرح است كه آيا به مجرد عقد، اين وظيفه بر عهده شوهر است يا پس از ارتباط با يكى از همسران، اين تكليف نسبت به ديگران هم وجود دارد؟ طرفداران نظريه اوّل، به لزوم عدالت استناد كرده‏اند، ولى اشكال مرحوم خوانسارى اين است كه عدالت، «اداى حق» است، از اين‏رو لزوم عدالت، فرع ثبوت حق است. قهراً به دليل لزوم عدالت، نمى‏توان هيچ حقى را به اثبات رساند و ديگرى را ملزم به اداى آن كرد.(22)

به هر حال، چون در اين تفسير، عدالت ناظر به اداى حق است، كاربرد قاعده در مواردى است كه ابتدا حقى به دليل عقل يا شرع به اثبات رسيده باشد. از اين‏رو، قاعده عدالت با ادله احكام كه به اثبات حقوق و تكاليف مى‏پردازد، هرگز سازگارى و تنافى پيدا نمى‏كند و تفاوت‏هايى كه در حقوق انسان‏ها به لحاظ جنسيت يا مذهب، در شرع به اثبات مى‏رسد، هيچ گاه مخالف عدل شمرده نمى‏شود و اين قاعده را تهديد نمى‏كند.

قاعده عدالت، آن را «قاعده حاكم» قرار مى‏دهد كه هم به عنوان منبع و مصدر، در استنباط احكام اعتبار دارد، و هم نصوص دينى و اجتهادات فقهى با آن سنجيده مى‏شود و محك مى‏خورد. فقيه بايد پس از استظهار از ادله، نتيجه را با قاعده عدالت بسنجد و متون دينى را طبق آن جرح و تعديل كند. از عموم و اطلاق دليل، به جهت ناسازگارى با عدالت صرف‏نظر كرده و اگر نص دينى به طور كلى با آن تنافى دارد، نص را كنار بگذارد.

در اين تلقى، عدالت بسان يك قانون كلى كه فروعى را در بر مى‏گيرد و بر مصاديقى تطبيق مى‏شود، نيست و نبايد آن را مشابه «اوفوا بالعقود» دانست كه عموم آن، عقد بيع، نكاح و اجاره را شامل مى‏شود، بلكه عدالت بر احكام ديگر تقدّم داشته و بر همه آنها برترى دارد و از اين‏رو مرجع تصحيح استنباط است. همچنين عدالت، اين امتياز را دارد كه به عنوان يك قاعده، تخصيص‏بردار و استثناپذير نيست و از اين‏رو بر قواعد حاكمه مانند «لاضرر و لاحرج»، امتياز دارد، زيرا التزام به وجود حكم ضررى و يا حرجى در موارد خاص، با وجود دليل، امكان‏پذير است، ولى حكم خلاف عدل، در هيچ مورد، قابل قبول نيست.

فقهاى پيشين، هر چند، قاعده عدالت را به اين شكل مورد بحث قرار نداده‏اند، ولى در صورتى كه مقصود قاعده، «عدالت به حكم عقل» باشد، با مبانى فقه و كلام آنان كاملاً سازگار است، زيرا در مذهب عدليه، تشخيص عقل در كشف مصاديق حُسْن و قبح، اعتبار دارد. همچنين از فروغ عقل در فهم و تفسير نصوص دينى استفاده مى‏شود و حكم عقل به عنوان «مخصّص لبّى» مى‏تواند دامنه يك نص را كاهش دهد، چه اينكه اگر نص، كاملاً با عقل ناسازگار باشد، از اعتبار ساقط است.

ولى بايد توجه داشت كه اين شأن رفيع و موقعيت استثنايى، فقط براى حكم قطعى عقل وجود دارد و حدس و گمان، هيچ اعتبارى ندارد. همچنين سيره عقلا و قضاوت عرف، از اين امتياز برخوردار نيست، زيرا امكان ردع سيره وجود دارد و تخصيص سيره، محذورى را به دنبال ندارد، از اين‏رو نصّ شرعى بر سيره عقلاييه تقدّم پيدا مى‏كند، در نتيجه فهم عرفى از عدالت، كنار گذاشته مى‏شود، در حالى كه هيچ نص شرعى در برابر حكم عقل، اعتبار ندارد.

البته از دو نكته نبايد غفلت كرد:يكى آنكه با اين تفسير، هر چند بر قدرت قاعده عدل افزوده مى‏شود و سرورى مطلق آن در فقه پذيرفته مى‏گردد، به گونه‏اى كه نسبت به همه احكام «حق وتو» پيدا مى‏كند، ولى متقابلاً گستره عمل و ساحت حضور آن به شدت كاهش مى‏يابد، زيرا «حكم قطعى عقل» در باره «مصاديق عدالت»، چندان زياد نيست كه در فهم نصوص و يا تقييد و يا طرح آنها تأثيرى به جا گذارد و بر اساس آن، باب جديدى در استنباط گشوده شود. در اين باره مجدداً بحث خواهيم كرد.

ديگر آنكه، بسيارى از كسانى كه از تفوّق عدالت بر احكام سخن مى‏گويند و از چنين تفسيرى جانبدارى مى‏كنند، نمى‏خواهند به «احكام عقلى» بسنده كرده و در محدوده آن به جرح و تعديل نصوص بپردازند. آنان با «نگاه عرفى» به سراغ مصاديق عدالت مى‏روند. روشن است كه چنين نگاهى، هرگز نمى‏تواند معيار داورى در باره نصوص دينى و احكام شرعى قرار گيرد و در كار استنباط دخالت كند. وقتى گفته مى‏شود: «با تعارض نصوص معتبر، جاى تمسك به قاعده عدالت است» بدان معنى است كه عدالت، «مرجِّح» قلمداد شده است، در حالى كه اگر عدالت به حكم عقل معيار سنجش باشد، بايد حكم مخالف عقل را «طرح» كرد و اساساً نوبت به تعارض و ترجيح نمى‏رسد! همچنين به عنوان مثال گفته شده: در صورتى كه سرپرستى مرد در خانواده مورد اختلاف نظر باشد، و يا در باره حضانت كودك، نصوص مختلفى داشته باشيم، آنچه را «عرف و عقلاىِ امروز» ظلم مى‏دانند، كنار مى‏گذاريم.

معنى سخن آن است كه اوّلاً: اختيار نصوص به كف «عقل» نيست، بلكه عرف و عقلا در اين باره تصميم‏گيرى مى‏كنند؛ آن هم «عرف امروز»!، ثانياً: ارزش عدالت در موارد فقدان نص و يا تعارض نصوص است، از اين‏رو بايد پرسيد: چه دليلى براى اعتبار رأى عرف امروز وجود دارد و چرا عرف و عقلاى امروز را در صورت تعارض، در رديف مرجّحات قرار داده‏ايد؟ شگفت‏آور است كه استدلال كرده‏اند اگر چنين تفسيرى از قاعده عدالت پذيرفته نشود، «تأكيدات شرع بر اجراى عدالت لغو و بيهوده خواهد بود»! در حالى كه توضيح داديم حوزه اعتبار عدالت، فراخ‏تر از «عرف روز» است؛ حتى انكار اين قاعده در فقه، موجب لغويّت نصوص عدالت نمى‏گردد، زيرا اين نصوص مى‏تواند تأكيدى بر «اجراى عدالت» باشد و اساساً ارتباطى به مرحله استنباط نداشته باشد. در اين صورت مفاد ادله عدالت آن خواهد بود كه حقوق يكديگر را محترم شماريد، همان گونه كه در باره تعدد همسران، قرآن ما را به عدالت دستور داده و در روايات، معيار آن تبيين شده است، همچنين در آيه «إذا قُلتم فَأعدلوا و لو كانَ ذا قُربى»(23) و آيه «و لا يَجْرِمَنَّكُم شَنَأنُ قومٍ عَلى ألاّ تَعدلوا اِعدِلوا»،(24) مسلمانان به عدالت در «مقام عمل» فرا خوانده شده‏اند تا در رعايت معيارهاى عدالت، به دليل دوستى‏ها و دشمنى‏ها، مسامحه نورزند. به هر حال كسانى كه در صدد نظريه‏پردازى در باب عدالت برآمده‏اند، به ارائه يك نظريه منسجم توفيق نيافته‏اند.(25) عجيب‏تر آنكه برخى از طرفداران اين نظريه، عدالت‏محورى را - آن هم با نگاه عرفى - به آنجا رسانده‏اند كه به انكار احكام قرآن انجاميده است: «قرآن به عدالت توصيه كرده، نه به احكام جزيى مانند ارث»(26) در حالى كه در قرآن احكام ارث به تفصيل مطرح شده و با آوردن تعبير «تلك حدود اللَّه» مورد تأكيد قرار گرفته و علاوه بر آن مرزشكنان را تهديد كرده است.(27)

متأسفانه در اين گونه مباحث گاه به پاره‏اى از تعبيرات استاد مطهرى استناد مى‏شود و بدون آنكه منطق آن متفكر بزرگ به صورت كامل ارائه شود، از جملاتى مانند آنكه «عدالت مقياس اسلام است، عدالت در سلسله علل احكام است، آنچه عدل است دين مى‏گويد، نه آنچه دين گفته عدل است»(28) به شكل سليقه‏اى استفاده مى‏شود.

استاد شهيد كه به اين مبانى ملتزم است، در مرحله «كشف عدالت» و احراز آن، صرفاً «عقل» را حجت مى‏داند و هرگز عرف و عادت، و يا قياس و استحسان را معتبر نمى‏شمرد. از قضا ايشان در كتاب ارزشمند عدل الهى، و تحت عنوان «طرح اصل عدل در حوزه فقه» كاملاً اين مرزها را از هم تفكيك كرده است:
«در ميان اهل تسنن دو سيستم فقهى به وجود آمد؛ سيستم اهل حديث و سيستم رأى و قياس. اهل رأى و قياس معتقد بودند كه «عدالت» و «مصلحت» مى‏تواند راهنماى خوبى براى فقيه باشد. اينجا بود كه فقيه خود را موظف مى‏ديد كه در باره آنچه مقتضاى عدالت است بينديشد. اصطلاحاتى از قبيل «استحسان» از همين جا پيدا شد ... فقه و اجتهاد شيعه، راه مستقلى طى كرد. در فقه شيعه اصل تبعيّت احكام از مصالح و مفاسد نفس‏الامرى و قاعده ملازمه عقل و شرع مورد تأييد قرار گرفت و حق عقل در اجتهاد محفوظ ماند، اما رأى و قياس مورد تخطئه قرار گرفت، زيرا رأى و قياس، عمل به ظن است، نه عمل به علم؛ تبعيت از خيال است، نه تبعيت از عقل ... در فقه شيعه ميان عقل و خيال، و به عبارت ديگر ميان برهان عقلى و قياس ظنى، تفكيك شد و با اينكه رأى و قياس مردود شناخته شد، عقل و برهان معتبر دانسته شد.»
(29)
انصاف علمى اقتضا مى‏كند كه ديدگاه ديگران به شكل كامل ارائه شود و سپس در تأييد و يا نقد آن، سخن گفته شود.